مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
66
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
به راه باديه مردن به از نشستن باطل * كه گر مراد نيابم به قدر وسع بكوشم پس از آن در پيش ملك ، زمين بوسيده ، گفت : اى ملك بزرگوار ، چند روز مانده كشتيها بيايند ؟ ملك گفت : يك ماه ديگر كشتيها بيايند و دو ماه از بهر بيع و شرى درينجا مانده ، پس از آن بازخواهند گشت . آنگاه ملك ، حسن زرگر را بدار الضيافه بفرستاد و فرمود كه از بهر او مأكول و ملبوس درخور رتبت او ببرند . يك ماه حسن در دار الضيافه همىبود كه كشتيها بازآمدند . ملك و بازرگانان بيرون آمده ، حسن را نيز با خويشتن بردند . حسن ، كشتيهاى بزرگ در ميان دريا ديد كه با زورقها بضاعت از آن كشتيها بدر ميآوردند و گروهى بىشمار در آنها بودند . ملك حسون بازگشت . حسن زرگر را در نزد ايشان بگذاشت . تا اينكه اهل كشتيها بضاعتها بيرون آورده ، بيع كردند و بضاعتهاى ديگر شرى نمودند و بازگشتن را سه روز بيش نماند . آنگاه ملك حسون ، حسن را حاضر آورده ، از بهر او ساز برگ سفر مهيا كرد و مالى بسيار بر وى عطا نمود و رئيس كشتى را خواسته ، به او گفت : اين جوان را با خود ببر و كس را بر وى آگاه مكن تا او را بجزاير واق برسانى . رئيس گفت : فرمان ملك را اطاعت كنم . پس از آن ملك بحسن گفت : اى فرزند ، كسى از ساكنان كشتى را بر حال خود آگاهى مده و قصهء خود را به كسى برمخوان و گرنه هلاك شوى . حسن ، ملك را وداع كرده و دوام نصرت و عزت او را دعا گفت و از نزد ملك بيرون رفت . رئيس كشتى ، او را در صندوق نهاده ، در مخزن كشتى بگذاشت و كشتى براند . تا ده روز روان بودند . چون روز يازدهم شد ، بساحل برسيدند . رئيس ، او را از صندوق بدر آورده ، حسن ، دكههاى بىشمار در كنار دريا ديد . خود را بدكهء كه از همه دكهها بهتر بود ، رسانيده ، در زير او پنهان شد . چون تاريكى شب ، جهان را فراگرفت ، زنان بسيار بيامدند و تيغهاى بركشيد در كف داشتند . چون آن زنان بضاعتها بديدند ، بر آنها مشغول شدند . پس از آن از بهر راحت بر دكهها بنشستند . يكى از ايشان بر دكهء كه حسن در زير